تبليغاتX

دست نوشته های پسر ایرونی دست نوشته های پسر ایرونی
 

سخن های گوهر بار از دکتر شریعتی

خداوندا من با تمام کوچکیم یک چیز از تو بیشتر دارم و آن هم خدای است که من دارم و تو نداری...

هر کس بد ما به خلق گوید ما چهره دل نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوییم تا هردو دروغ گفته باشیم.

هرگز از کسی که همیشه با من موافق بود ، چیزی یاد نگرفتم . . .

گاه گاهي به يادت غزلي مي خوانم تانگويي که دلم غافل از آن عهدو وفاست .خوب رويان همه گر بادل من خوب شوند خوب من، با همه خوبان حساب توجداست...

بزرگترین اقیانوس آرام است آرام باش تا بزرگترین باشی...

خوش به حال مسافركش هاي ميدان آزادي / هر روز آزادانه فرياد ميزنند/ آزادي، آزادي...

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

گل صداقت...

دويست و پنجاه سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده اي تصميم به ازدواج گرفت با مرد خردمندي مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختري سزاوار را انتخاب کند .

وقتي خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد بشدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود ، دخترش گفت او هم به آن مهماني خواهد رفت . مادر گفت : تو شانسي نداري ، نه ثروتمندي و نه خيلي زيبا .

دختر جواب داد: مي دانم هرگز مرا انتخاب نمي کند ، اما فرصتي است که دست کم يک بار او را از نزديک ببينم روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت : به هر يک از شما دانه اي مي دهم ، کسي که بتواند در عرض شش ماه زيباترين گل را براي من بياورد ، ملکه آينده چين مي شود

دختر پيرزن هم دانه را گرفت و در گلداني کاشت .

سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد ، دختر با باغبانان بسياري صحبت کرد و راه گلکاري را به او آموختند ، اما بي نتيجه بود ، گلي نروييد

روز ملاقات فرا رسيد ، دختر با گلدان خالي اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايي به رنگها و شکلهاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند .

لحظه موعود فرا رسيد شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسي کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود .

همه اعتراض کردند که شاهزاده کسي را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلي سبز نشده است . شاهزاده توضيح داد : اين دختر تنها کسي است که گلي را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسري امپراتور مي کند : گل صداقت ...

همه دانه هايي که به شما دادم عقيم بودند ، امکان نداشت گلي از آنها سبز شود.

برگرفته از کتاب پائولو کوئليو


׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

سخن بزرگان

نادر شاه

ای خردمندان و دانشمندان ایران ، آزادی اراضی کشور با سپاه من .  تربیت نسلهای آینده با شما ، اگر سخن شما مردم را آگاهی بخشد دیگر نیازی به شمشیر نادرها نخواهد بود .

خیام فیلسوف

قومي مـتـفـکرند اندر ره  دين                    قومي  به  گمان  فـتاده  در  راه يقين

ميترسـم  از  آن  که  بانـگ  آيد روزي                کاي  بيخبران  راه  نه آنست و نه اين

نسکهای باستانی ایران

حسد را نام نیست - جوانی را نازش نیست  - زندگی را رامش نیست  - زمان را دارو نیست  - مرگ را چاره نیست  - خدای را انباز نیست  - گیتی را پایش نیست  - دانایی را تای نیست  - از همه بدتر آنست که بمیرد و خدای از او خشنود نباشد و نیکی نکرده باشد پس او را بامی در بهشت نیست .

متون پهلوی ساسانی

به هیچ کس دروغ مگوی , به انجمن و جایی که مینشینی نزدیک دروغ گو منشین , بر هیچکس فریبکاری مکن , آشکارا گویش باش , سخن دوگانه مگوی , زندگی کردن با دروغ بدتر از مرگ است .

نسکهای باستانی ایران

چند مردمان دیدیم اندر کیهان - گفتند چند خدای باشد اندر جهان . سپس خود را مهتر از دیگران یافتند و خودپسند گردیدند . ایشان بیراه شدند و فرجام کارشان با درد و رنج برفتند از دنیا . پس به گیتی گستاخ مباشید . شاد باشید و پیروزگر یزدان پرست که نشان اورمزد یکتا چنین است .

آذرباد مارسپندان

دخت خویش را به زیرک و دانا مرد ده - چه مرد زیرک و دانا همانند زمین نیک است که تخم بر آن افکنند و از آن بسیار گندم اندر آید

اشو زرتشت اسپنتمان

بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست . نیکی پاسخ نیکی است و بدی سزای بدی . نتیجه زندگی ما حاصل اعمال ماست . یسنای  30  و 31 – بند 11 - 10

نادرشاه

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است .

سعدی بزرگوار

عبادت به جز خدمت به خلق نیست                     به تسبیح و سجاده و دلق نیست

 

انوشیروان دادگر

بدانید و آگاه باشید که کشور با بی دینی پایدار خواهد بود و زندگی چرخه خود را ادامه خواهد داد ولی ظلم پایدار نماند و بزرگترین قدرتهای جهان را سرنگون خواهد کرد

آذرباد مارسپندان

دشمن کهن را دوست نو مگیر - چه دشمن کهن همانند مار سیاه صد ساله کینه فراموش نکند . دوست کهن را دوست نو مگیر - چه دوست کهن همانند می ( شراب ) کهنه است که هرچند کهنه تر به خورش شهریاران بیش نیک و سزاتر شاید .

داریوش بزرگ

دوستدار و پیرو راستی هستم و بدی را دشمنم . خواهان داد و عدل هستم . نه می خواهم که از سوی توانایی به ناتوانی ستم شود و نه میخواهم که ناتوانی به توانایی بد کند . آنچه موافق راستی است میل من است و آنچه خلاف راستی است به شدت با آن مخالفم . خویم را در حد اعتدال نگه میدارم و چون خشم  مرا فرا گیرد با اراده بر آن چیره میشوم تا مبادا ناروایی روی دهد . هوس اسیر دام من است و بر آن سخت حکومت میکنم . آنرا که نیکی کند مطابق نیکی اش پاداش میدهم . آنکه بد کند به کیفرش میرسانم . به هیچ وجه مایل نیستم که زیان و بد کرده شود و چون کسی مرتکب بدی شد به هیچ وجه مایل نیستم که بی کیفر بماند . هرگاه مردی بر علیه کسی ادعا کند تا مورد دادرسی واقع نشود بر او حکمی روا نمی کنم . از آنانی خوشوقت و خشنود هستم که با تمام نیرو و قدرتشان در راه نیکی بکوشند این چنین است رفتار و کردار من و این است آنچه که من می کنم .

 

آذرباد مارسپندان

بیگناه باش تا بی بیم باشی . مطیع باش تا مورد اعتماد باشی . فروتن باش تا بسیار دوست باشی . زن کسان را مفریب - چه نسبت به روان گناه گران بود . به جز از خویشاوندان و دوستان چیزی وام مگیر .

 

آذرباد مارسپندان

نه به راست و به نه به دروغ سوگند مخور . از مرد سخن چین و دروغ گوی سخن مشنو . کسی را که شرم نیست ازش خواسته مگیر . با زن فرزانه و شرمگین دوست باش و او را به زنی خواه . به پیر مرد افسوس مکن – چرا که تو نیز بسیار پیر شوی .

آذرباد مارسپندان

بیگاه مخند . تفریح و خوشگذرانی به پیمان گیر .  به هیچکس افسوس مکن .  با مرد دش آگاه همراز مباش . با مرد خشمگین همراه مباش .  با مرد پست همسگال ( مشورت ) مباش .  با مرد بس خواسته هم خورش مباش . با مرد مست هم خورش مباش .

 

خیام فیلسوف

دانایان طب چون جالینوس و سقراط و بقراط و بوعلی سینا و محمد زکریای رازی چنین گفته اند که هیچ چیز در تن مردم نیک تر از شراب نیست . شراب انگور تلخ و صاف خاصیتش آن است که : غم را ببرد  -  دل را خرم کند  -  تن را فربه کند  -  غذاهای سنگین را بگدازد  -  گونه را سرخ کند -  پوست تن را تازه و روشن کند  -  فهم و خاطر را تیز کند  -  بخیل را سخی و بددل را دلیر کند .

خواجه نظام الملک

بزرگمهر را پرسیدند که سبب چه بود که پادشاهی ساسانیان ویران گشت ؟ گفت سبب دو چیز بود : یکی آنکه آل ساسان کارهای بزرگ را به کاردان خرد و نادان گماشته بودند و دیگر اهل دانش و خردمندان را خریداری نکردند و کار را به زنان و کودکان گذاشتند .

ــــفراموش نکن: در کره ی زمین هیچ چیز بزرگ و ارجمندی نیست مگر انسان" در انسان هیچ چیز بزرگ نیست " مگر ذهن.

ــــ از یاد مبر: برای نور افشانی دو راه وجود دارد : شمع باشید یا اینه ای که نور را باز می تاباند.

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

قلب کوروش شکست و فرشته گریست!

روزی کوروش در حال نیایش با خدا گفت:خدایا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هیچ نکرده از تو خواهشی دارم.آیا میتوانم آن را مطرح کنم؟خدا گفت:البته!

_از تو میخواهم یک روز،فقط یک روز به من فرصتی دهی تا ایران امروز را بررسی کنم.سوگند میخورم که پس از آن هرگز تمنایی از تو نداشته باشم.

_چرا چنین چیزی را میخواهی؟به جز این هرچه بخواهی برآورده میکنم، اما این را نخواه.

_خواهش میکنم.آرزو دارم در سرزمین پهناورم گردش کنم و از نتیجه ی سالها نیکی و عدالت گستری لذت ببرم.اگر چنین کنی بسیار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان می گویم.

خداوند یکی از ملائک خود را برای همراهی با کوروش به زمین فرستاد و کوروش را با کالبدی،از پاسارگاد بیرون کشید.فرشته در کنار کوروش قرار گرفت.کوروش گفت: ((عجب!اینجا چقدر مرطوب است!)) و فرشته تاسف خورد.

_میتوانی مرا بین مردم ببری؟میخواهم بدانم نوادگان عزیزم چقدر به یاد من هستند.

و فرشته چنین کرد.کوروش برای اینکار ذوق و شوق بسیاری داشت اما به زودی ناامیدی جای این شوق را گرفت.به جز عده ی اندکی،کسی به یاد او نبود .کوروش بسیار غمگین شد اما گفت:اشکالی ندارد.خوب آنها سرگرم کارهای روزمره ی خودشان هستند.فرشته تاسف خورد.

در راه میشنید که مردم چگونه یکدیگر را صدا میزنند:عبدالله!قاسم!...

_هرگز پیش از این چنین نام هایی نشنیده بودم!!!

فرشته گفت:این اسامی عربی هستند و پس از هجوم اعراب به ایران مرسوم شدند.

_اعراب؟!!!

_بله.تو آنها را نمیشناسی.آخر آن موقع که تو بر سرزمین متمدن و پهناور ایران حکومت میکردی،و حتی چندین قرن پس از آن.

کوروش برافروخت: یعنی میگویی عربها به میهنم هجوم آورده و آن را تصرف کردند؟!پس پادشاهان چه میکردند؟!!!

فرشته بسیار تاسف خورد.

سکوت مرگباری بین آنها حاکم شده بود.بعد از مدتی کوروش گفت:تو می دانی که من جز ایزد یکتا را نمی پرستیدم.مردم من اکنون پیرو آیینی الهی هستند؟

_در ظاهر بله!

کوروش خوشحال شد: خدای را سپاس! چه آیینی؟

_اسلام

_چگونه آیینی است؟

_نیک است

وکوروش بسیار شاد شد. اما بعد از چندین ساعت معنی در ظاهر بله را فهمید و فهمید که بت های زیادی بر قلبهای مردم حکومت می کند.

_نقشه فتوحات ایران را به من نشان می دهی؟ می خواهم بدانم میهنم چقدر وسیع شده.

وفرشته چنین کرد.

_همین؟!!!

کوروش باورش نمی شد. با نا باوری به نقشه می نگریست.

_پس بقیه اش کجاست؟ چرا این سرزمین از غرب و شرق و شمال و جنوب کوچک شده است؟!!!

و فرشته بسیار زیاد تاسف خورد.

_خیلی دلم گرفت ، هرگز انتظار چنین وضعی را نداشتم. میخواهم سفر کوتاهی به آنسوی مرزها داشته باشم و بگویم ایران من چه بوده شاید این سفر دردم را تسکین دهد.

فرشته چنین کرد، تازه به مقصد رسیده بودند که با مردی هم کلام شدند.پس از چند دقیقه مرد از کوروش پرسید:راستی شما از کجا می آیید؟ کوروش با لبخندی مغرورانه سرش را بالا گرفت و با افتخار گفت:

ایران!

لبخند مرد ناگهان محو شد و گفت : اوه خدای من، او یک تروریست متحجّر است!

عکس العمل آن مرد ابدا آن چیزی نبود که کوروش انتظار داشت. قلب کوروش شکست.

_مرا به آرامگاهم باز گردان.

فرشته بغض کرده بود: اما هنوز خیلی چیزها را نشانت نداده ام، وضعیت اقتصادی، فساد، پایمال کردن حقوق بانوان، زندان های سیاسی ...

کوروش رو به آسمان کرد و گفت: خداوندا مرا ببخش که بیهوده بر خواسته ام پافشاری کردم، کاش همچنان در خواب و بی خبری به سر می بردم.

و فرشته گریست.

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

تفسیر مطلب "امان از روزگار...."


سلام.
چند وقت پیش یه پستی گذاشتم که دوستان گفتن تفسیرش کن. منم اونو طبق نظر خودم تفسیرش میکنم. البته اگه کسی جور دیگه ای تفسیرش میکنه میتونه نظر بده. استفاده میکنیم.

پست ما از این قرار بود:

روزگار آئینه را محتاج خاکستر کند.

تفسیر: اگر آیینه خیلی کثیف بشه هیچ چیزی بجز خاکستر نمیتونه اونو پاک کنه. آیینه مظهر پاکی و صداقته ولی خاکستر هیچ یک از صفات خوب رو نداره.
این جمله میخواد بگه که آیینه با اون مقام بالای خودش روزی به خاکستر بی ارزشی که مقامش در برابر آیینه هیچ هستش نیازمند میشه.

در یک کلام این جمله میخواد بگه ، اگه به یک مقامی در زندگیت رسیدی ، مغرور نشو و افراد پایین تر از خودتو مورد تمسخر و تحقیر قرار نده چون مطمئنا دست روزگار روزی تو رو به اون محتاج میکنه.

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

پر و بال شکسته

 

پر و بال ما شکستند و
در قفس گشودند
چه رها چه بسته مرغی
پر و بالش را شکستند

چه خوش است مرغ عشقی که قفس ندیده باشد
چه خوش است خوش تر آز آن که قفس پریده باشد

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

امان از روزگار

 


روزگار آئینه را محتاج خاکستر کند.

ای کاش بفهمین این جمله یعنی چی!!!!!!!

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

بهشت از نظر دو شاعر نامدار ایرانی


تفاوت دیدگاه خیام و حافظ

حافظ دربارهٔ بهشت با ترس سخن می‌گوید:

باغ فـردوس لطیـف است و لیکن زیـنهار

تو غنیمت شمر این سایهٔ بید و لب کشت

اما خیام بدون پرده‌پوشی می‌گوید:

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

آنجا می‌ناب و انگبین خواهد بود

گر ما مِی و معشوقه گزیدیم چه باک؟

چون عاقبت کار چنین خواهد بود


 
׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

خیام........


داستانی از خیام:(گویند که افسانه است. الله اعلم)

خیام می‌خواست باده بنوشد ولی بادی وزید و کوزه میش را شکست. پس خیام چنین سرود:

ابریق می مرا شکستی ربی     بر من در عیش را ببستی ربی
من می خورم و تو میکنی بد مستی      خاکم به دهن مگر تو مستی ربی

پس چون این شعر کفرآمیز را گفت خدا روی وی را سیاه کرد. پس خیام پشیمان شد و برای پوزش از خدا این بیت را سرود:

ناکرده گنه در این جهان کیست بگو؟       آن کس که گنه نکرده چون زیست بگو؟
من بد کنم و تو بد مکافات دهی       پس فرق میان من و تو چیست بگو

و چون اینگونه از خداوند پوزش خواست رویش دوباره سفید شد.

 

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

حافظ

 
 

دیشب به‌سیل اشک ره خواب می‌زدم

نقشی به‌یاد خطّ تو بر آب می‌زدم

چشمم به‌روی ساقی و گوشم به‌قول چنگ

فالی به چشم و گوش درین باب می‌زدم

ساقی به صوت این غزلم کاسه می‌گرفت

می‌گفتم این سرود و می ناب می‌زدم

خوش بود وقت حافظ و فالِ مراد و کام

بر نام عمر و دولتِ احباب می‌زدم


׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

سعدی

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

                    هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

گر بزنندم به تیغ در نظرش بی​دریغ

                    دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست

گر برود جان ما در طلب وصل دوست

                     حیف نباشد که دوست دوستر از جان ماست

دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

                     گونه زردش دلیل ناله زارش گواست

مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

                     عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست

دلشده پای بند گردن جان در کمند

                      زهره گفتار نه کاین چه سبب وان چراست

مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

                     هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست

تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

                     کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست

گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

                     حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست

هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

                     عهد فرامش کند مدعی بی​وفاست

سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

                     گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

 

׀ +׀ نویسنده: پسر ایرونی "کوروش" ׀ تاریخ: ׀ موضوع: ׀
 

در باره من

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا درنگرد که بی تو چون خواهم خفت



سلام....
به وبلاگ پسر ایرونی خوش اومدی.




منوی اصلی

· صفحه نخست
· پست الكترونيك
· آرشيو مطالب


آخرین نوشته ها

· سخن های گوهر بار از دکتر شریعتی
· گل صداقت...
· سخن بزرگان
· قلب کوروش شکست و فرشته گریست!
· تفسیر مطلب "امان از روزگار...."
· پر و بال شکسته
· امان از روزگار
· بهشت از نظر دو شاعر نامدار ایرانی
· خیام........
· حافظ



لینکدونی

· دختر شاه پریون
· پیوند
· زیر گنبدکبود
· وبلاگی از پسر 10 ساله
· happy
· دختر بارونی
· ماجراهای مدرسه
· قالب رایگان بلاگفا


امکانات


 

 


ترجمه قالب

محمد حسین فخرآوری


Powered By
BLOGFA.COM